چراغي به دستم، چراغي در
برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر
شده را
روشن مي كند.
(احمد شاملو)
پ.ن : این عکس چیز خاصی نیست اما نمی دونم چرا دوستش دارم ، شاید چون یادی است از ماموریت مشهد که با مدیر، همکار و دوست خوبم رفتم اونجا ، اصلا هم فکر نکنید چون امیدوارم این پست رو بخونه دارم پاچه خواری می کنم ها. اما خداییش بجز جنبه های کاریش بقیه اش خوش گذشت.

